تبریک از نوع قرمزش
طلسم تساوی شهر آورد تهران شکست:پرسپولیس ٢ استقلال١
....واین بار آسمان ورزشگاه آزادی قرمز شد.
حسین،آموزگار انسانهاست. ( گاندی)
خداوند عزیزترین و پر شکوه ترین ارزشهاوعظمت هایی را که آفریده است،یکجا در ساحل فرات به نمایش درآورد، وبر فرشتگان عرضه کرد تا بدانندکه:
چرا می بایست بر آدم سجده می کردند....؟
( دکتر علی شریعتی)
پ.ن:محرم فرصتی است تا خویشتن را آن گونه که خدا دوست دارد، بسازیم.(التماس دعا)
به مناسبت سالگرد زلزله ی بم
دل ساعت لرزید
و زمان مکثی کرد .
عقربه باز ایستاد
و صدایی سر داد و صدا محزون شد ،
دل او پر خون شد.
و زمان مکثی کرد
ساعت از جا افتاد
به همانندی که
جان دهد جانداری ،
در دم او هم جان داد.
ساعت اینک پنج است .
همه ساعت ها
همه عقربه ها
اندر آن شهر بم
در دل خاک آنجا
چون گهر چون گنج است .
ساعت اینک پنج است .
ساعت پنج بم
فرصت هر کسی آنجا
چه به شادی چه به غم ،
آمده ست بر پایان
چون در آنجا همگان
زیر خاکند نهان .
چون گهر همچون گنج
زیر آن آوارها
مانده بس دلدارها
چه بدیدند جز رنج
اندر آن ساعت پنج
ساعت پنج کسی
که نماندست نفسی
آخرین لحظه دیدارش بود
که فقط امشب را در بر یارش بود.
آخرین لحظه آن زوج جوان
که به وصل آمده بودند و
به پایان هجران
نه چنین و نه چنان
اولین فرصت وصل
آخرین فرقت هجرانش شد.
( مهدی خالقی)
( به مناسبت زلزله بم دی ماه82، تقدیم به عروس و دامادی که زیر آوار ماندند.)
سرود ای ایران( حسین گل گلاب)
ماجرای سرود جاودانه ی( ای ایران):این قطعه را روح الله خالقی آهنگساز نامدار روی شعری از حسین گل گلاب ساخت. ویژگی شعر ای ایران آن است که تمام واژگان آن به زبان فارسی است و واژگان بیگانه در آن راه نیافته است. سرود ای ایران در فضایی حماسی و در آواز دشتی ساخته شده است. گفته می شود که ملودی اصلی و پایه ای کار از برخی نغمه های موسیقی بختیاری که از فضایی حماسی برخوردار است، گرفته شده است. با پرداخت و تنظیم حرفه ای زنده یاد خالقی این سرود در اجرای نخست به صورت کر خوانده شد، اما ساختار محکم شعر و موسیقی آن سبب شد تا در دهه های بعد خوانندگان آن را به صورت تک خوانی اجرا کنند.نقل می کنند در شهریور ۱۳۲۳ ،که نیروهای انگلیسی و دیگر متفقین، تهران را اشغال کرده بودند،حسین گل گلاب در خیابان هدایت می بیند که یک سرباز انگلیسی در حال کتک زدن و فحاشی به یک بقال ایرانی ا ست. حتی به یک افسر نظامی هم که به قصد مداخله وارد ماجرا می شود، سیلی محکمی می زند. گل گلاب، پس از دیدن این صحنه، با چشمان اشک آلود به دیدن روح الله خالقی، موسیقی دان می رود و ماجرا را تعریف می کند و می گوید:
«کار ما به اینجا رسیده که سرباز اجنبی توی گوش نظامی ایرانی می زند؟»روح ا... خالقی می گوید:ناراحتی تأثیری ندارد بیا کاری کنیم و سرودی بسازیم.همان جا مرحوم گل گلاب شروع به زمزمه شعری می کند که با تکمیل آن خالقی موسیقی را می نویسد. بنان نیز آن را می خواند. ظرف یک هفته، تصنیف ای ایران با یک ارکستر بزرگ ساخته می شود.ای ایران بارها در زمان حیات خالقی و شاعرش، گل گلاب، اجرا شد. در ارکستری که اکثرا توسط هنر جویان هنرستان موسیقی در دوره مدیریت خالقی تشکیل شده یود، و چهره های آشنایی چون ارفع اطرایی، هوشنگ ظریف، افلیا پرتو، گلنوش خالقی و انوشیروان روحانی در آن قرار داشتند.پای این سرود به سینما هم کشیده شد. در سال های پایانی دهه شصت ناصر تقوایی فیلمساز صاحب نام ایرانی از زنده یاد حسین سرشار، خواننده صاحب نام موسیقی کلاسیک و اپرا، خواست نقش معلم سرودی را بر عهده بگیرد که به دانش آموزان سرود ای ایران را آموزش می دهد. این فیلم که نام ای ایران را بر خود داشت در فضایی کمیک ماجرای ساخت و اجرای این سرود و همزمان وقوع انقلاب ایران را در یکی از شهرهای کوچک شمالی به تصویر می کشد.
زندگی نامه ی شاعر (ای ایران):استاد حسین گل گلاب در سال 1274 در تهران متولد شد. تحصیلات را در مدرسه علمیه و دارالفنون ادامه داد. او فرزند ابوتراب خان (مصورالملک) نقاش زمان قاجار بود که به ادامه تحصیل فرزندش علاقه بسیار داشت.
او از معلمین فرانسوی دارالفنون زبان فرانسه آموخت و چون شاگرد برجسته ای بود ضمن تحصیل به کار تدریس هم مشغول شد.
گل گلاب از گیاه شناسان معروف آن دوره بود و اولین کسی است که کتاب طبیعی نوشت. وی از سال 1304 تا سال 1317 دوازده جلد کتاب در رشته جغرافیا و طبیعی تهیه کرد که در مدارس تدریس می شد.
استاد گل گلاب از سال 1307 مسئول تحقیقات علمی گیاه شناسی شد و از زمان تاًسیس دانشگاه تهران تا سال 1345 به تدریس اشتغال داشت و هیچگاه گرد سیاست و تجارت نگشت. گفتنی ست در دانشگاه تهران هنوز کرسی ای به نامش وجود دارد.
گل گلاب با همکاری کلنل کاظم وزیری و علینقی خان وزیری موسیقی آموخت و برای تعلیم تار به کلاس علی نقی خان می رفت. پس از سرودن ای ایران که تحت تاثیر اشغال ایران توسط متفقین ساخته شد تبدیل به چهره ای جاودانه شد.
گل گلاب در فرهنگستان ایران عضویت داشت و لغات زیادی خصوصا در رشته علوم طبیعی پیشنهاد کرد که تصویب رسید و اکنون در زبان فارسی رواج دارد.
استاد گل گلاب دردوم آذر 1363 در 87 سالگی در گذشت. در روز های پایانی عمر او به تنظیم فرهنگ نامه و بیولوژی گیاهان ایران مشتغول بود.که عمر وفا نکرد و معلوم نیست که مطالعات چه سرنوشتی پیدا کرده است.
متن کامل شعر ای ایران....تمامی ایرانیان از هر نژاد و قوم و در هرکجا که ساکن باشند، نسبت به این سرود احساس خاصی دارند.
ای ایران ای مرز پر گهر ............................. ای خاکت سرچشمه هنر
دور از تو اندیشه بدان................................ پاینده مانی ، تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره ای ، من آهنم.... جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون شد پیشه ام.......................... .دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما.............. پاینده باد ، خاک ایران ما
سنگ کوهت در و گوهر است...................... خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کی برون کنم........................... بر گو بی مهر تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان بپاست...... نور ایزدی همیشه رهنمای ما است
مهر تو چون شد پیشه ام............................ دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما...............پاینده باد ، خاک ایران ما
ای ایران ای خرم بهشت من...........................روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم................................... جز مهرت بر دل نپرورم
از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم............ مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون شد پیشه ام.............................. دور از تو نیست اندیشه ام
در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما............... پاینده باد خاک ایران ما.
ملاصدرا از خدا می گوید:
ملاصدرا می گوید :
خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان ،اما به قدر فهم توکوچک می شود، و به قدر نیاز تو فرود می آید ،و به قدر آروزی تو گسترده شده،و به قدر ایمان تو کارگشامی شود .
یتیمان را پدر می شود و مادر.محتاجان برادری را برادر ،عقیمان را طفل ،ناامیدان را امید ،گمگشتگان را ،راه می شود.
در تاریکی ماندگان را نور می شود، رزمندگان را شمشیر،پیران را عصا ، محتاجان عشق را عشق می شود.
خداوند همه چیز می شود همه کس را، به شرط اعتقاد،به شرط پاکی دل ،به شرط طهارت روح،به شرط پرهیز از معامله با شیطان.
بشویید قلب هایتان را از هر اندیشه خلاف ، زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک ، دست هایتان را از هر آلودگی در بازار دادوستد،و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ، ناراستی ها ، نامردمی ها.
....چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند.
در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کندو در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند.
مگراز زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟ ؟ ؟
نگاه معلم( مدرسه عشق )
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم،
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده مهر تدریس کنند،
و بگویند خدا،خالق زیبایی و سراینده عشق،
آفریننده ی ماست.
مهربانیست که ما را به نکویی، دانایی، زیبایی
و به خود می خواند.
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ.
دوزخی دارد، به گمانم کوچک و بعید،
در پی سودا ئیست که ببخشد ما را
و بفهماندمان،ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست.
در مجالی که برایم باقیست،
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم،
که خرد را با عشق،علم را با احساس،ریاضی را با شعر ودین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند.
لای انگشت کسی قلمی نگذارند،
و نخوانند کسی را حیوان،و نگویند کسی را کودن.
و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بکند،
و به جز ایمانش،هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند.
مغزها پرنشود چون انبار،قلب خالی نشود از احساس.
درس هایی بدهندکه به جای مغز، دلها را تسخیر کند.
از کتاب تاریخ،جنگ را بردارند.
در کلاس انشاء،هر کسی حرف دلش را بزند.
«غیرممکن» را از خاطره ها محو کنند،
تا کسی بعد از این،باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.
زنگ نقاشی تکرار شود.
رنگ را در پائیز تعلیم دهند،قطره را در باران،موج را در ساحل.
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه.
و عبادت را در خدمت خلق.
کار را در کندو،و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد،که شبی چندین بار همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود،که بسنجد ما را...
تا بفهمند ،چقدرعاشق و آگه و آدم شده ایم؟
در مجالی که برایم باقیست،
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم،
که در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدریس کنند،
و بگویند : تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.
(مجتبی کاشانی)
--------------------------------------------------
پ.ن١:شعر بالا در مراسم اول مهر امسال، توسط اینجانب برای معلمان دلسوز ،دانش آموزان عزیز و اولیاءگرامی مدرسه دین و دانش خوانده شد.
پ.ن٢:این شعر بدون نام شاعر به دستم رسیده بود. بسی کوشیدم تا نام شاعرش را پیدا کنم.
پ.ن٣:مهندس مجتبی کاشانی شاعر،مدیر صنعتی و موسس انجمن یاوری بوده است.(مشاور مدیریتی شرکتهای بزرگ ایران خودرو, ایساکو, سازمان صنایع ملی, سازمان مدیریت صنعتی, زامیاد, سایپا یدک, آذرآب, فومن شیمی, شرکت الکتروکویر, پارچین, موسسه استاندارد).(روحش شاد.)
زندگی به رسم فوتبال(نوشته ای پیشین به بهانه ی شهر آوردجمعه: پرسپولیس و استقلال)
به نام خداوند جان و خرد
زندگی به رسم فوتبال
جام جهانی(٢٠٠۶ آلمان) با آمدنش تمامی فرازهای زندگی و تحصیل را به خود اختصاص داده است ، تب فوتبال آنقدر بالا گرفته که تقریباً همه اقشار جامعه از آن دم می زنند تا آنجا که کوفی عنان دبیر کل سازمان ملل نیز با نوشتن مقاله ای درباره فوتبال از اینکه تمام مردم دنیا به مسئله فوتبال توجه و عنایت خاصی دارند ولی به برخی از مسائل بشری از قبیل :صلح ، آموزش ،بهداشت ،مبارزه با فقر ، عدالت واقعی و . . . توجه همه معطوف نمی شود ، به فوتبال و دنیای آن احساس حسادت می کند .
در هر صورت دیر یا زود به چشم بر هم زدنی تب فوتبال فرو کش می کند ولی چقدر خوب است اگر رسم و رسومات آن را در زندگی مورد توجه جدی قرار دهیم .
مثلاً اگر در فوتبال با هر گلی به پرواز در می آییم ، در زندگی روزمره نیز با اهدای گل محبت به کسانی که دوستشان داریم پر و بالی بزنیم . مبادا با عدم رعایت حق تقدم آنانی که بر گردن ما حق دارند ( مانند پدر و مادر ) در آفساید زندگی قرار گیریم .
در برخورد با خطاهای زندگی بلافاصله از کارت قرمز استفاده نکنیم . با چشم باز، یارگیری کنیم . نگذاریم سختی ها از ما عبور کنند تا مجبور به تکل باشیم . در اوج قله های افتخار حداقل بخشی از افتخار را مرهون بازیکنان ذخیره بدانیم . در تمرینات جدی باشیم تا روز جدال با مشکلات زندگی دچار افت نشویم .
در هر حال سوت پایانی برای هر آغازی در راه است ، پس حسابگرانه بازی کنیم چرا که شاید وقت اضافه ای در کار نباشد . بعضی وقتها بی آنکه بدانیم سرنوشت بازی ما به گل طلایی بسته است ، بیشتر دقت کنیم . اگر در نیمه ی اول دچار اشتباهی شدیم درفرصت استراحت از تجربه مربیان غافل نباشیم و به جبران اشتباهات بر آییم . در صورت دریافت کارت قرمز، داور را مقصر ندانیم ، چرا که به پایان راه نرسیده ایم و باید به فکر فرصتهای بعدی باشیم . فقط با تعصب نیست که می توان پیروز شد تفکر نیز لازم است . بزرگترین مربی زندگی همان تجربه است . بازی فوتبال کار گروهی است بیاموزیم چگونه با یکدیگر تعامل داشته باشیم . هرگز در زندگی بازی جوانمردانه را فراموش نکنیم .
زندگی مسابقه است و ما بازیگران آنیم . به فکر حامیان ما که همان اطرافیان هستند باشیم. چرا که آنها چشم دوخته اند تا بهترین بازی ما را ببینند و در نهایت یادمان نرود که دوربین هایی وجود دارند ،که تمام کارهایمان را با دقت خاصی فیلم برداری می کنند ، به روزی فکر کنیم که ریزترین حرکات ما برای همگان پخش خواهد شد . و حرف آخر اینکه در زندگی گل زدن هنر نیست .گل شدن هنر است .
مهدی خالقی (جام جهانی ٢٠٠۶ آلمان )خرداد 1385
---------------------------------------
پ.ن١:پیش بینی کنید نتیجه را.(لطفا نگید مساویه)
پ.ن2:مهم نیست قرمزته یا آبیته ،سرخابیته.
پ.ن3:یادتون که نرفته ما جام جهانی2010 آفریقا نیستیم ، یعنی یه جورایی حذف شدیم. بهتره به بازی های آسیا دل خوش کنیم.
دستهای کوچک دعا(جشنواره ی بین المللی دعای بچه ها ی ایران)
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره ی بینالمللی "دستهای کوچک دعا" انتخاب شده است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود، به طوری که دعای بچههای دنیا را جمع آوری میکنند و برگزیدگان را به تبریز دعوت کرده و به آنها جایزه میدهند. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران زمین است:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! ( نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:
"هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است.
پ.ن١:این مطلب به کوشش دانش آموز خوبم (پرهام ضیایی، هم کلاسی مهدی) تهیه شده است ،از ایشان ممنونم.
پ.ن٢:کاش آدم بزرگ ها نیز ساده و صمیمی دعا کردن را بلد بودند.
(مهر بر مهربانان مهر باران باد.)
به نام مهربان مهر آفرین
مهر است و مهربانی ! و تو اینک قلم بر دست ، صفحه صفحة کتاب مهر بردل ، قدم بر راه نهاده و آمده ای ! آمده ای که بخوانی ، آمده ای که ببینی ، آمده ای که بدانی ، آمده ای که بشنوی ، آمده ای که بگویی ، آمده ای که بیاندیشی ، آمده ای که بزرگ شوی ، آمده ای که اندیشه ات را آنقدر وسعت دهی که فرزند شایستة ایران عزیزمان باشی . می دانم که می دانی فرزند ایران بودن یعنی چه ؟ و به دوش کشیدن چونان فرهنگ و تمدنی چه شانه های ستبر ی را می طلبد ؟
تو امروز آمده ای که بمانی نه خودت که دلت . دلت را در کلاسی خواهی گذاشت که بوی خدا می دهد . در کلاسی که در آن شانه هایت برای پذیرش کوله بار سنگین مسئولیت به جهت ساختن و سربلندی ایرانمان باید ستبر و پر تحمل گردد . در کلاسی که دستان مهربان تو خواهند آموخت که چگونه می توان چرخ های تکنولوژی و پیشرفت را به چرخش در آورد . در کلاسی که گذشت و فداکاری را از نگاه پر مهر معلم خواهی آموخت . در کلاسی که چشمانت خواهند آموخت که چگونه افق های دور را نظاره گر باشند ، افق آینده سرزمین پاکمان . در کلاسی که پاهایت آنقدر خستگی ناپذیر خواهند شد که مشتاقانه برای رسیدن به اوج قله های افتخار خیز خواهند برداشت . در کلاسی که زبانت خواهد آموخت که جز راست نگویی و جز راستی نپویی .
چرا که اگر تاریخ را ورق بزنیم ، می بینیم نیاکان ما ، در کتیبه بزرگ بیستون آغازین ماه پاییز را " باغ یادیش" به معنی " یاد خدا " نامیده اند که مصادف با مهر ماه امروزی است .
مهر خدا تورا می طلبد و زنگ مهر تو را به کوشش فرا می خواند که برخیزی و خویش را با سرعت پیشرفت دنیای امروزی هم آهنگ و هم شتاب کنی که ایرانی را نشاید محتاج تفکر و علم دیگران بودن . زیرا که جایگاه و درخشش فرهنگ ، علم و تمدن بشری امروز مرهون زحمات ایرانیان سخت کوش بوده است . و این خود چنان غروری در ما ایجاد می کند که نمی توان نشست .
پس بیایید ما فرزندان این کهن بوم و بر با نگاهمان به آسمان ، دلمان با یاد خدا و دستهایمان راگره کرده در هم با ایمان راسخ و باتکیه بر گذشته ای غرور آفرین جهت سرافرازی میهن عزیزمان برخیزیم . برخیز تا برخیزیم و دست از کوشش برنداریم .
مهدی خالقی
پیام پایان سال تحصیلی (خرداد 88 )
"هو العلیم"
"جز کعبه تنها مدرسه است که همه سوی آن قبله است."
چه خوب و زیباست ورق زدن خاطرات گذشته ، انگار همین دیروز بود ، زنگ مهر را نواختیم و"مدرسه ای ساخیم ،در محله عشق ، خیابان عقیده ، کوچه مهربانی ، باسقفی ازخورشید ، آجرهایش ستاره ، ملاتش روشــنایی ،مالامال ازاندیشه های بلند،لبریزاز شور و شعــور ، پر از سـرود عطوفـت، "و آنگاه اول روز حضور شادمان در کلاس ، ورود آقا معلم ، برپا و برجا ،بفرماها و .... آمدیم و رفتیم ، آمدیم و خواندیم، آمدیم وآموختیم ، آمدیم و شنیدیم ، آمدیم و دیدیم ، آمدیم و فهمیدیم و آمدیم و ماندیم ، نه خودمان که دلمان ، در کلاسی که بوی خدا می داد ، در کلاسی که درس جغرافی آن از سرزمین یکرنگی و خلوص و درس تاریخ آن حقیقت بر زبانش جاری بود و درس هندسه ای که همه خطهایش راست بود .درس فرهنگ آن بر پایه « خود نظم باوری » و « مثبت نگری» بود و ما هر روز « یک گام به جلو» بر داشتیم ، آموختیم که « تشکر » کنیم از خدا ، پدر ، مادر ، معلمین و هر کسی که دلسوز ما بود . چقدر ،عالی بود وقتی فهمیدیم « شروع بی نقص » و با « جدیت در تحصیل علم و اخلاق » چه قدر ما را به قله های موفقیت نزدیکتر می کند . رقابتها و رفاقتها ، صحبت ها و مراسم جای خود را داشت . تا چشم گشودیم آن آغاز به پایان آمده بود و ما به ایستگاه تابستان رسیدیم ، که می ایستیم نه برای همیشه ، که برای آغاز حرکتی با شکوهتر ، گرد خستگی راه ستانیم ، روح و جسممان را به آرامش رسانیم و دوباره از آغاز ..... می دانم وقتی مهر سال بعد تو را می بینم با خود خواهم گفت : ماشاء ا... چقدر بزرگ شده ای ! اما نه به سال نه به جسم ، که به عقل و شعور ، نه به قد و قامت که به احساس و فهم . می دانم قطره ای ، دریا خواهی شد . جویباری ، رود خروشان خواهی گردید و آنقدر وسعت خواهی یافت که تبلور اندیشه های بزرگ شوی . می دانم بزرگ خواهی شد ، بزرگ خواهی شد ، بزرگ خواهی شد ، می دانم که تو ایمان داری و می دانی و آنگاه با تو حرف خواهم زدو حرف خواهم شنید،از زندگی ورسم خوشایندآن
(مهدی خالقی(خرداد٨٨
به کجا چنین شتابان؟ ؟؟؟( پرواز نا گهانی یکی از دانش آموزان 4/1، مهدی حسنی عزیز)
مهدی جان
تازه می خواستیم مدرسه را آذین ببندیم، حیاط را آب و جارو کرده و خط کشی کنیم، مهر در راه بود، مهر. و هیجان اولین صبحگاه سال جدید. همه چیز برای شروع دگر مهیا بود، کلاس بندی و برنامه ریزی درسی که انجام شده بود.آخر تو که دانش آموز ممتاز و حرف شنوی بودی، مگر در متن پایان سال گذشته ننوشته بودم:
"می دانم وقتی سال بعد تو را می بینم با خود خواهم گفت، ماشاءالله چقدر بزرگ شده ای ،نه به قد و قامت که به احساس و فهم."
نمی دانستم آن قدر بزرگ و بزرگ و بزرگ می شوی که در قالب جهان مادی ما نمی گنجی و تصمیم به عروج در ملکوت خدا می گیری.
مگر نگفته بودم :"با تو حرف خواهم زد و حرف خواهم شنید، از زندگی و رسم خوشایند آن"، مگر مهر میثاق دیدار ما نبود، اصلاً چیزی به مهر نمانده، چرا اندکی صبر نکردی؟
به کجا چنین شتابان؟ به کجا چنین شتابان؟؟؟؟؟؟؟؟
نمی دانم چرا چون پرستویی سبکبال به سوی بهشت خداوندی پر گشودی و پرواز کردی، اما می دانم که هرگز پروازت را فراموش نخواهیم کرد و به خاطر خواهیم سپرد.
پدرت گفت: دیگر منتظر مهدی نباشید، چرا که او رفت. از ما خواست که جای خالی و صندلی تو را در کلاس حفظ کنیم ،ما دسته گلی در جای خالی تو بر روی صندلی ات خواهیم گذاشت و منتظر خواهیم بود، منتظر. که شاید روزی به اذن خداوند به همراه فرشتگانش در کلاس درس ما نزول کنی و با ما بگویی:
"چرا ناراحتید؟مگر نمی دانید که مهربانی خداوند چقدر شیرین وچشیدنی است ." م.خ
پ.ن١:برای پدر ومادر و برادر کوچولوی مهدی از خداوند منان صبر و شکیبایی آرزو می کنم.
پ.ن٢:در مطلب بعدی متن کامل پیام پایان سال (خرداد ١٣٨٨) رادر معرض دید شما عزیزان قرار خواهم داد.
پ.ن٣:یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش@ می سپارم به تو از دست حسود چمنش . (حافظ)
پ.ن4:اول مهر در جواب هم کلاسی هایش که خواهند پرسید: مهدی کجاست؟ چه خواهیم گفت؟؟؟
رمضان آمد
ماه مهمانی خدای مهربان آمد،یادتان باشد.
...همه دعوتیم.
....همه دعوتیم.
نامه ا ی زیبا و انسان دوستانه از چارلی چاپلین به دخترش
ژرالدین دخترم:
اینجا شب است،یک شب نوئل.در قلعه ی کوچک من همه ی سپاهیان بی سلاح خفته اند.برادر و خواهر تو وحتی مادرت خفته اند،به زحمت توانستم بی انکه این پرندگان خفته را بیدار کنم،خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن،به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم.من از تو خیلی دورم،اما چشمانم کور باد،اگر یک لحظه تصویر تورا از چشمان من دور کنند.تصویر تو آنجا روی میز است.تصویر تو اینجا روی قلب من نیز است.اما تو کجایی؟ ان جا در پاریس افسونگر برروی ان صحنه ی پر شکوه(شانز لیزه) می رقصی . این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدم های ترا می شنوم و در این ظلمت زمستانی برق ستارگان چشمانت رامی بینم.شنیده ام نقش تودر نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است.شاهزاده خانم باش و برقص.ستاره باش و بدرخش.اما اگر قهقهه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی را که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هوشیاری داد،در گوشه ای بنشین،نامه ام رابخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار.
من پدر تو هستم،ژرالدین، من پدر تو هستم ، من چارلی چاپلین هستم.وقتی بچه بودی،شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصه هاگفتم. قصه ی زیبای خفته در جنگل،قصه ی اژدهای بیدار در صحرا،خواب که به چشمان پیرم می امد،طعنه اش می زدم و می گفتمش که برو....من در رویای دخترم خفته ام.رویا می دیدم ژرالدین،رویا.رویای فردای تو،رویای امروز تو، دختری میدیدم به روی صحنه،فرشته ای می دیدم به روی آسمان ، که می رقصید . می شنیدم تماشاگران را که می گفتند : دختره را می بینی ؟ این دختر همان دلقک پیره است.اسمش یادته ؟چارلی.آره من چارلی هستم.من دلقک پیری بیش نیستم.امروز نوبت توست.برقص من با آن شلوارگشادپاره پاره رقصیدم،و تو در جامه ی حریرشاهزادگان می رقصی.این رقص ها، وبیشتر از ان صدای کف زدن های تماشا گران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد ،برو.انجا برو، اما گاهی نیز به روی زمین بیا ، و زندگی مردمان را تما شا کن . زند گی آن رقا صه های دوره گرد کوچه های تاریک را ،که با شکم گر سنه می رقصند و با پاها یی که از بینوایی می لرزد . من یکی اینان بودم، ژرالدین ،ودر ان شبها،در آ ن شبهای افسانه ای کودکی های تو،که تو بالالایی قصه های من،به خواب می رفتی،ومن باز بیدار می ماندم ودر چهره ی تو می نگریستم ، ضربان قلبت رامی شمر دم و از خود می پرسیدم:چارلی ایا این بچه گربه ،هر گز تو راخواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدین. در آن شب های دور،بس قصه ها با تو گفتم ،اما قصه ی خودم راهرگز نگفته ام.این قصه ای شنیدنی است.داستان آن دلقک گرسنه ای که که در پست ترین محلات لندن آاواز می خواندو می رقصیدو صدقه جمع می کرد.این داستان من است.من طعم گر سنگی را چشیده ا م .من درد بی خانمانی را چشیده ام . و از این ها بیشتر من رنج ا ن دلقک دو ر ه گردرا که اقیانوسی از غرور در دلش مو ج می زند ، ا ما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی آن ر ا می خشکاند ، احسا س کر ده ام. با این همه من زنده ام واز زندگان بیش از ان که بمیرند نباید حر فی زد . داستان من به کار تو نمی آید،از تو حرف بزنیم.به دنبال تو نام من است."چاپلین".با همین نام بیشتر از چهل سال مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از انچه آنان خندیدند،خود گریه کردم.ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی ،تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تاتر بیرون می آیی،آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فرا موش کن،اما حال آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس،حال زنش را هم پرس...و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت،چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار.به نماینده ی خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون وچرا قبول کند.اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی.گاه به گاه،با اتو بوس ،با مترو شهر را بگرد.مردم را نگاه کن،و دست کم روزی یک بار با خود بگو:(من هم یکی از آنها هستم.)تو یکی از آنها هستی دخترم،نه بیشتر،هنر پیش از آن که دو بال دور پرواز به آدم بدهد،اغلب دو پای او را نیز می شکند.و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی ،همان لحظه صحنه را ترک کن،و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان.من آنجا را خوب می شناسم.از قرن ها پیش آنجا،گهواره ی بهار ی کولیان بوده است.در انجا رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید.زیباتر از تو،چالاک تر از تو ومغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده ی نور افکن های تاتر شانز لیزه خبری نیست.نور افکن رقاصه های کولی،تنها نور ماه است. خوب نگاه کن آیا بهتر از تو نمی رقصند؟اعتراف کن دخترم .همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند. واین را بدان که در خانواده ی چارلی هر گز کسی ان قدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن،ناسزایی بدهد.
من خواهم مرد وتو خواهی زیست.امید من ان است که هرگزدر فقر زندگی نکنی،همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم. هر مبلغی که می خواهی بنویس وبگیر اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی،با خود بگو:دومین سکه مال من نیست.این مال یک فرد گمنام باشدکه امشب یک فرانک نیاز دارد.جستجویی لازم نیست.این نیاز مندان گمنام را اگر بخواهی،همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب وافسون این بچه های شیطان خوب آگاهم،من زمانی دراز در سیرک زیسته ام،وهمیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که ازروی ریسمانی بس نازک راه می روند،نگران بوده ام.اما این حقیقت را با تو می گویم.که مردمان بر روی زمین استوار،بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار،سقوط می کنند.شاید که شبی درخشش گرانبها ترین الماس این جهان تو را فریب دهد.،آن شب این الماس ،ریسمان نا استوار تو خواهد بود،و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره ی زیبای شاهزاده ای تو را گول زند. ان روز تو بند باز ناشی خواهی بود وبند بازان ناشی، همیشه سقوط می کنند.دل به زر وزیور نبند،زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ،این الماس بر گردن همه می در خشد.....
اما اگر روزی دل به آفتاب چهره ی مردی بستی،با او یکدل باش،به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من می شناسد.و او برای تعریف یکدلی ،شایسته تر از من است.کار تو بس دشوار است ،این را می دانم.به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک،چیزی بدن تو را نمی پوشاند.به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر وبا کره تر باز گشت.اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشدکه دختری ناخن پایش رابه خاطر او عریان کند. برهنگی بیماری عصر ماست، ومن پیر مردم و شاید که حر ف های خنده دار می زنم. اما به گمان من ،تن عریان تو بایدمال کسی باشد که روح عریانش رادوست می داری.بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی.نترس ،این ده سال تو را پیر تر نخواهد کرد.
چرا سفر؟؟؟
______________ شن های روان و تخته سنگ ______________
بعضی ها در کف رود خانه ی زندگی هیچ وقت از حالت تخته سنگ بودن به شن های روان تبدیل نمی شوند. این تخته سنگ هادر طول عمر خود سکون دارند وهیچ سفری را تجربه نمی کنند.از کنار هیچ درختی عبور نمی کنندوبا هیچ ماهی وپرنده ای همسفر وهم آواز نمی شوندولذت عبور ورفتن را نمی فهمند. تخته سنگ بودن را بر هر تغییری ترجیح می دهند.حتی وقتی بیدارند،خوابند،طوری که التماس همیشگی رود خانه که مدام بر پای آنها بوسه می زند، تا شاید حرکتی به خود دهند،نیز فایده ای ندارد ،چراکه لذت شن بودن و روان گشتن وبه دریا رسیدن را در نیافته اند. تخته سنگ ها نمی دانند که آواز غوک های هر ناحیه بر گونه ای دگر شنیدنی است، که عطر گل های هر مزرعه ای به گونه ای دگر دل انگیز است،که آهوان زیبا چشم هر دشتی با آداب خاصی می خرامند ،که عسل زنبور های هر منطقه ای به گونه ای دگرشیرین است،که در دوردستهاچکاوک چه اوازی می خواند. تخته سنگ ها دلشان به چیزی تنگ نمی شود.
هنگامی که در ساحل برروی شن ها راه می روم ،کف پاهایم نرمی خاصی احساس می کند احساس بی وزنی و عارفانه ای زیبا، چرا که شن ها،تجربه ی این همه سفر رابا پا های خسته ام باز می گویندومرا به سفر می خوانند.حال می فهمم جمله ی آن نویسنده ی بزرگ را که می گفت:(برای من شنیدن این که شن های ساحل نرم است، کافی نمی باشد.می خواهم کف پاهایم این موضوع را لمس کند.) .
کاش میتوانستم نوشته ی این اندیشمند بزرگ رابر لوح دل تمام تخته سنگ هاحک کنم .در آن صورت تخته سنگ هایی راخواهیم دید که در اثر التماس زیاد از حد آب زلال ،دلشان کم کم نرم شده شن گشته وسفر آغاز می کنند تا....
م.خ
پ.ن١:یک هفته نیستم ، تجربه ی شن های روان رودخانه ی زندگی مرانیز به سفر خواند.
پ.ن٢:بر گشتم ،خدا را شکر سفر خوبی بود.از حضور و نظر همه ی دوستان سپاسگزارم.
نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش (تقدیم به حق جو یان وآزاد اندیشان)
@او باید بداند که همه ی مردم عادل و همه ی آنهاصادق نیستند،اما به پسرم بیاموزیدکه به ازای هر شیاد،انسانهای درست وصدیق هم وجود دارد.
@به او بگوییددر ازای هر سیاستمدار خودخواه،رهبر با حمیتی هم وجود دارد.
@به او بیاموزید که در ازای هر دشمن ،دوستی هست.
@می دانم که وقت می گیرد،اما به او بیاموزید،اگر با کار وزحمت خودش یک دلار کاسبی کند، بهتراز این است که جایی روی زمین پنج دلار پیدا کند.
@به او بیاموزید که از باختن پند بگیردواز پیروز شدن لذت ببرد.
@اورا از غبطه خوردن بر حذر دارید.
@به او نقش وتاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
@اگر می توانید به او نقش مهم کتاب در زندگی را آموزش دهید.
@به او بگویید که تعمق کند،به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود،به گل های درون باغچه،به زنبور ها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود.
@به پسرم بیاموزیدکه در مدرسه بهتر این است که مردود شود،اما با تقلب به قبولی نرسد.
@به پسرم یاد بدهیدبا ملایم ها ملایم وبا گردن کشها،گردن کش باشد.
@به او بگوییدبه عقایدش ایمان داشته باشد،حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند.
@به پسرم یاد دهیدکه همه ی حرف ها را بشنود وسخنی را که به نظرش درست می رسدانتخاب کند.
@ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید.
@اگر می توانید به پسرم یاد دهیدکه در اوج اندوه تبسم کند.
@به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد.
@به او بیاموزید که می تواندبرای فکر وشعورش مبلغی تعیین کند،اما قیمت گذاری بر ای دل بی معنا ست.
@به او بگویید تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داندپای سخنش بیا ستدوبا تمام قوا بجنگد.
@در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید،اما از او یک ناز پرورده نسازید،بگذارید شجاع باشد.
@به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
@توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید.
( پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.)
با ما سخن بگو
...آنگاه روحانی پیر ی گفت :با ما از دیانت سخن بگو.
و او گفت:اگر می خواهید خدا را بشناسید پس در حل معماها مکوشید،به گرداگرد خود بنگرید، تا او را ببینید، که با کودکان شما بازی می کند .به آسمان بنگرید، او را خواهید دید که در میان ابرها گام برمی دارد . دستهایش را در آذرخش درا ز می کند و باران فر و د می آید.
او را خواهید دیدکه درگلها می خندد.سپس برمی خیزد ودستهایش رادر درخت ها تکان می دهد .
...آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت :با ما از فرزندان سخن بگو.
و او گفت: شما کمانی هستیدکه فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله ی آن بیرون می جهد .کمانگیر (خدا) است که هدف را در مسیر نا متناهی می بیند،و اوست که با قدرت خود،شما را خم می کند تا تیر او را تیزپر و دوررس به پرواز در آورید،بگذارید که خم شدن شما در دست کمانگیر از روی شادی باشد،زیرا او هم به تیری که می پرد ، مهرمی ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند .
بر گرفته از کتاب( پیامبر و دیوانه) شاهکار ادبی جبران خلیل جبران

